سی و چندسال است که طنز و چيزهاي ديگر از جمله نمايشنمامه طنز مي نويسم.در همه اين مدت همراه شوراي ملي مقاومت بوده ام زيرا معتقدم رژيم آخوندي بايد در تماميتش سرنگون شود و يک جمهوري سکولار سر کار بيايد

یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۹

آرش کمانگیر. قسمت نخست. حسین پویا

چرا داستان آرش کمانگیر که از قهرمانان افسانه ای ایرانزمین است در شاهنامه نیامده.
آیا فردوسی بزرگ خبری از داستان آرش و فداکاری او برای ایرانزمین نداشته است؟


 

به نعلین و عبا کردی...

 

حسین پویا.  (با اجازه حافظ بزرگ)

 تقدیم به جوانان رشید اشرفی



به نعلین و عبا کردی حسابی دلخور از دینم

فراری گشتم از دست تو و آواره ی چینم

 

الا ای شیخ بی مصرف که کارَت روضه خوانی بود

ولی پُز میدهی حالا که کولر داره ماشینم

 

بسی اموال ملت را تو با نیرنگ چاپیدی

من از این بابت ای ملعون دمغ گردیده غمگینم

 

نداری تو به واقع عُرضه یک بُزچرانی هم

تو را بنشسته بر جای بزرگانِ سپهسالار می بینم

 

بساط دین فروشی را علم کردی همان اول

تصور کردن پایان این شیادی تو داده تسکنیم

 

در آن جیب قبای تو دکل هم می شود پنهان

در اندوه هزاران بی قبای لخت و مسکینم

 

اگر روزی بگویندم که ملا خورد کشور را

نه تنها می کنم با ور که می چسبه پلاتینم

 

حدیث دزدی آخوند در عالم شده تابلو

ولش کن بسه پویا، ته کشیده باک بنزینم

جمعه، مهر ۲۵، ۱۳۹۹

اندر حکایت یک بسیجی که می خواهد خود را مجاهد جا بزند


 
توجه کنید دوستان. لطفا توجه کنید.
یک بسیجی سایبری خامنه ای در تاریخ 17جولای 2020 و در تاریخ 17 آگوست 2020 یعنی در فاصله دقیقا یک ماه، با نام ناشناس، دو کامنت در وبلاگ من در زیر شعر طنز "پیام سیدعل به رهبر چین" نوشته. تلاش کرده که خودش را از مجاهدین اشرف 3 جا بزند. من پیام دوم را اینجا می گذارم و از شما تقاضا می کنم پاسخ کوتاه و البته محترمانه به این بدبخت فلکزده که تحمل یک شعر طنز را هم ندارد بدهید.
و اما کامنت:
"خدایی دیگه شعرهات خیلی تکراری شده هم کلمات هم مفهوم و محتوایعنی مثل فحش دادن شده . الان بچه های جوان تو اشرف۳ شعر میگن و میخونن و اجرا میکنند با موسیقی با چه غنایی و محتوایی و هر بار تازه به نظرم وبلاگ را ببندی یا مطالب سیاسی بنویسی به نفع خودته".
من به او می گویم
:تف به ریش خامنه ای جنایتکار. اونقدر علیه خامنه ای دجال بی شرف شعر خواهم گفت تا امثال تو گوساله احمق خفه شوید.
شما هم لطفا جواب کوتاهی بدهید

"حسنی" و شکایتش از کرونا

 

حسین پویا

اول اردیبهشت 99 

به یاد شاعر و طنز نویس مبارز "نسیم شمال" و شعر زیبایش به نام "ننه جان من سمنو می خواهم..."

 


حسنی کرد سوال از عاقا

که شدم خسته ز دست کرونا

 

مملکت را کرونا کرده مچل

دولت افتاده خودش توی هچل

 

بسکه دادم به همه قول چاخان

شدم انگشت نمای همگان

 

کرونا برده ز من صبر و قرار

جنتی هم به خدا کرده فرار

 

زین سبب من شده ام دشمن او

نیست چاره بجز از کشتن او

 

لاجرم حضرت عظمای کبیر

باید او را بکنم خُرد و خمیر

 

من که با ناز و ادای تو خوشم

کرونا را به چه شکلی بکُشم؟

 

گفت این کار بَبَم کار تو نیست

بخت ایندفعه دیگه یار تو نیست

 

کار هر بز نبود کشتن گرگ

گاو نر لازمه و مرد بزرگ

 

تو برو هیئت دولت بنشین

پاچه خواری بکن از دولت چین

 

صاف بنشین و عدد سازی کن

بعد با ریش خودت بازی کن

 

کار ویروسو تو بسپار به من

نیست کار تو ببم زور نزن

 

من خودم میگیرمش مثل مگس

بعد حبسش می کنم توی قفس

 

روز دیگر میدمش دست سپا

دست سردار رشید العلما

 

تا برایش بکشد خط و نشان

ببرد بعد توی تلویزیان

 

تا که اقرار کند آن کرونا

که گرفته کمک از دشمن ما

 

بعد با یاری فیزیک و اتم

ببرندش حرم مشهد و قم

 

تا کند توبه و نادم بشود

برود حوزه معلم بشود

 

بعد سردار به بندش بکشد

توی روزنامه به گندش بکشد

 

و به دندان شکمش پاره کند

مشکل سخت ترا چاره کند

پنجشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۹

عاقبت عبرت انگیز دائی جان نفوذی

 

حسین پویا. 18 شهریور 99


حالا دیگر از حالت نگاه، حرکت چشمها، ورجه وورجه کردن، میمیک صورت و عکس العملهایش در مقابل سوالات "مدیر اول"! کیچن تی وی می شود فهمید که "دائی جان نفوذی" تقریبا مشاعرش را از دست داده است. هرچند هنوز هم از نبردهایش با دارو دسته لاجوردی در زندان اوین خاطره و داستان تعریف می کند. درست مانند دائی جان ناپلئون و  قهرمانیهایش در جنگهای کازرون و ممسنی با قوای انگلیس. البته حالا دیگر شهادت های "مش قاسم" کاربردش را از دست داده و "دائی جان نفوذی" مجبور شده که برای رسمی و قانونی کردن ادعاهایش یک وکیل استخدام کند. نه اینکه مش قاسم پایش را از شهادت دادن در باره ادعاهای مالیخولیایی او کنار کشیده باشد. موضوع این است که حالا ادعاهایش دیگر از آن ادعاهای ساده اولیه از قبیل شکست دادن تک نفره یک گروهان از نیروهای دشمن و یا به اسارت گرفتن یک ژنرال قوای انگیس و مبادله آن ژنرال با چند اسیر خودی که توسط قوای انگلیس از نیروهای خودی گرفته شده بودند، و یا زدن تیر به وسط دو ابروی یکه راهزن قهار آنهم از فاصله دویست متری با تفنگ سرپر، نیستند. حالا ادعاها عمدتا ناشی از مشکل مشاعر است و طرف مصداق کامل یک بیمار اسکیزوفرنی است و در نتیجه ادعاهایش خارج از فهم و سواد مش قاسم غیاث آبادی است. چپ و راست توی کیچن تی وی حاضر شده و میگوید سازمان مجاهدین خلق و اطلاعات سپاه با هم علیه او متحد شده اند. شما بخوانید قوای انگلیس با قوای آلمان در جریان جنگ دوم جهانی، در حالیکه در جبهه های مختلف در سرتاسر دنیا دارند با همدیگر می جنگند، علیه دائی جان، ستوان سوم بازنشسته فوج قزاق، متحد شده اند. آنهم برای اینکه مانع تنبیه روضه خوان محله، توسط دائی جان بشوند.  قوای انگلیس و آلمان دست یکی کرده اند و می خواهند آخوند محله را از دست دائی جان نجات بدهند. بیچاره مش قاسم که یک غیاث آبادی ساده است چطور می تواند چنین افشاگری را درک کند. اینست که بیشتر دنبال بافتن شعر و "آنجور" چیزها است. البته یک مشکل کوچک دیگر هم تازگیها برای "دائی جان نفوذی" پیدا شده که حتما در خل و چل شدنش بی تاثیر نیست. اخیرا یک نفر از اهالی کازرون پیدا شده که مدعی است او هم در جنگهای ممسنی و کازرون شرکت داشته و به اسارت قوای انگلیس درآمده بوده است. می گوید که گویا دائی جان هم در همان روزهای اول جنگ، اسیر انگلیسا شده بوده است. این آدم کازرونی می گوید و قسم هم می خورد و سه سه بار، نُه بار می گوید تا قبر آ. آ. آ.... که شاهد بوده است و با دو چشم خودش دیده است که دائی جان در همان ابتدای اسارت، خودش را به انگلیسیا فروخته و قبول کرده برایشان جاسوسی بکند و از همان زمان دائی جان در حالیکه در ظاهر ادعای دشمنی با انگیسیا را میکرده در واقع مامور مخفی انگلیسیا بوده است. حتی این فرد شهادت میدهد که در برخی از حملاتی که انگلیسیا علیه قوای محلی ایرانیان داشتند، دائی جان به عنوان راه بلد همراهشان بوده است. شاید حمایت آخوند محله هم از دائی جان از همین بابت بوده است. الله اعلم.

 اینست که دائی جان حالا مجبور شده است که برای خودش یک وکیل بگیرد تا اولا کمبود حضور و شهادتهای مش قاسم را پر کند و ضمنا شاید بتواند ثابت کند که این شهادت و ادعا، اصولا وجهه قانونی ندارد. هرچند باعث خل شدن بیش از اندازه دائی جان نفوذی شده است. البته این وکیل هم خودش حکایتی است. می گوید "اقرارهایی" که آن آدم اهل کازرون کرده در مورد خودش قبول است اما در مورد دائی جان قانونی نیست.  البته آن بنده خدای کازرونی هم می گوید بابام جان دروغ چرا تا قبر آ. آ. آ. آ.  من که اقرار نکردم. من شهادت دادم و در هر دادگاهی هم حاضرم شهادتم را تکرار کنم. اما خوب این آقای وکیل که از آن وکیلهای معمولی نیست. هم خیلی وکیل است و هم از مریدان قدیمی دائی جان است. در واقع خودش را وامدار دائی جان میداند. آن زمانی که در شورا بود و به شدت تحت فشار شورایی ها بود که خط و مرزها را رعایت کند. زمانی که به این نتیجه رسیده بود که این شورا کارش به جایی نمی رسد و باید به فکر منافع افراد خانواده بود و بیش از این علاف این شورایی که سازمان مجاهدینش در عراق گیر افتاده نشد ، همین دائی جان نفوذی بود که به دادش رسید و از آن زندان مخوف نجاتش داد. حتی وقتی می خواست از شورای ملی مقاومت برود، استعفایش را به جای اینکه به دبیرخانه شورا بدهد به همین دائی جان مامور انگلیسیا داد. حالا هم که شده است از ارکان مهم کی چن تی وی و به خاطر چنین دوربین و میکروفن ارزشمندی دائما به جان دائی جان نفوذی دعا می کند. می گویند تمام ارتش سایبری سیدعلی هر روز برنامه های دائی جان و وکیلش را از روی وظیفه و با دقت نگاه می کنند. یعنی می خواهم بگویم به ظاهر این وکیل سابق نگاه نکنید که درب و داغان است. نزد سایبری ها خیلی اعتبار دارد بابام جان.  مغزش هم که مثل ساعت کار می کند. اوندفعه (قبل از انتقال کامل مجاهدین از عراق به آلبانی) که یکی از هواداران مجاهدین در برنامه ارتباط مستقیم گفت که باید بند از بند رژیمی ها و دشمنان مردم ایران جدا کرد، ایشان فورا به صحنه آمد و یک تحلیل طراز دائی جان ناپلئون تحویل داد که بدون شک خود دائی جان را هم انگشت به دهان کرد. می فرمود "اینها ما را تهدید کرده اند تا ما برویم و شکایت کنیم و کشورهای غربی و امریکا اسم اینها را به عنوان تروریست مجددا در لیستهای تروریستی شان قرار بدهند و در نتیجه آمدن اینها از عراق به اروپا کنسل بشود و خلاصه اینها در عراق بمانند و باز هم کشته بدهند. چون رهبرشان اینطور می خواهد." از مغزی که مثل ساعت کار می کند مگر میشود غیر از این تحلیل فیثاغورث فشان و دائی جان ناپلئون نشان انتظار داشت. البته ساعتی که ظاهرا باطریش ته کشیده است. دروغ چرا بابام جان؟ آقای وکیل حالا باید فکری بکند برای اینکه دائی جان نفوذی لو رفته را از این اوضاع بحرانی نجات بدهد. خُلتر شدن دائی جان به نفع هیچکدامشان نیست. هست؟  

یکشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۹۹

عاقا و ظریف و برجام.

 حسین پویا

شهریور 99

سیدعلی که از برجام دلخور بود حالا دوباره دست به دامان برجام شده تا شاید چند صباحی دیگر بتواند بماند!

ظریف خسته گشته، ز گفته های عظما

اگرچه می زند پَر، دلش برای عظما

 

چه ماله ها کشیده، به گندهای عاقا

سپس خزیده زیر، پَر و عبای عظما

 

چه زحمتی کشیده، ظریف بهر برجام

چرا خبر ندارد، شکسته پای عظما

 

چرا نمی پذیرد، که جام زهر برجام

به دست او رسیده، به حلق و نای عظما

 

خطوط قرمزی را، که سیدعلی کشیده

ظریف رد نموده، به ادعای عظما

 

چه توسری که خورده، ز بستگان عاقا

به لب رسیده جانش، هم از جفای عظما

 

ظریف پَر ندارد، کسی خبر ندارد

ز بسکه ضربه خورده، ز مجتبای عظما

 

بسیجیان مجلس، هواش را ندارند

اگرچه کس ندارد، چو او هوای عظما

 

رئیس او حسن هم، که بوده آرزویش

شود فقیه و رهبر، خودش به جای عظما

 

زدند در دهانش، فدائیان عاقا

ندارد استکانی، برای چای عظما

 

ولی امید دارد، اگر بمیرد عاقا

درآورد به مجلس، کمی ادای عظما

 

به او اگر بگویی، یه جوک بگو بخندیم

دهد به خنده پاسخ، جانم فدای عظما

 

اگر که عمر عاقا، شبی رسد به پایان

ظریف را نباشد، به دل عزای عظما

 

خلاصه این ظریفک، که حقه باز و رنده

کشیده نقشه بهر، پول و طلای عظما

 

 

 

 

جمعه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۹

جوانیهای عظما

 

 حسین پویا. 9 مرداد 99


شنیدم سیدعلی در شهر مشهد

جوانیهای خود گیتار می زد

 

ولی از روضه هم غافل نمی ماند

برای کسب سکه روضه می خواند

 

به تن پیراهن و بر پای شلوار

زمانی پیپ بر لب، گاه سیگار

 

تظاهر هم ولی بسیار می کرد

گهی با نخبگان دیدار می کرد

 

نشان میداد اهل شعر و شوره

از افکار عقب افتاده دوره

 

نشسته پای منقل بست می زد

برای شعر نو هم دست می زد

 

خلاصه حقه بازی بود عظما

از آن اوضاع راضی بود عظما

 

به همراه گروهی شیخ هفرنگ

سپاس شاه گو، آخوند الدنگ

 

سوار موج احساسات دینی

شدند آماده بهر میوه چینی

 

چه کردند و چه کردند و چه کردند

خمینی را به کشور حقنه کردند

 

پنجشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۹

پیام سیدعلی به رهبر چین


حسین پویا. 26 تیرماه 99 


مرحبا ای رهبر چین، مرحبا
حضرت آقای شین جین، مرحبا

با هزاران سجده و عرض ادب
از منِ شیدایِ مسکین، مرحبا

از درون خانه و توی اطاق
همچنین از پشت ماشین، مرحبا

بنده گرچه رهبر دینم کمی
خود تو هستی رهبر دین، مرحبا

آمدی و شاد کردی بنده را
من نباشم هیچ غمگین، مرحبا

می کنی تایید احکام مرا
نوش جانت نفت و بنزین، مرحبا

مثل بنده با مخالفهای خود
می کنی برخوردِ سنگین، مرحبا

دشمنان را می کشی با توپ و تانک
توی میدان "تیان مین"، مرحبا

بنده هم مثل تو اهل کشتنم
توی اهواز و ورامین، مرحبا

گرچه پوتین می خرد نفت مرا
می خری بهتر ز پوتین، مرحبا

می کنی آخر تو ما را بی نیاز
از رُم و پاریس و برلین، مرحبا

مار و ماهی، خام و پخته، می بری
میدهی جایش تو ساردین، مرحبا

می بری تریاک ناب بنده را
در عوض میدی کوکائین، مرحبا

پای منقل هم به تقلید از خودم
می خوری تو چای شیرین، مرحبا

تا شما از من حمایت می کنی
می نمایم بنده تمکین، مرحبا

موشک تو بهتر از هر موشکی
می رود تا ماه و پروین، مرحبا

بمب هم در جیب تو باشد بسی
بهر ما بفرست چندین، مرحبا

هرچه می خواهی بفرما نوش جان
مرحمت کن "آب سنگین"، مرحبا

نصف ایران را اگر بردی، ببر
ماندنم را کن تو تضمین، مرحبا








یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۹

مصداقی و اپیزود پایانی داستان "دائی جان ناپلئون"!

حسین پویا
30 خرداد 99

رمان "دائی جان ناپلئون"؛ نوشته ایرج پزشکزاد، بی شک یکی از شاهکارهای ادبیات و طنز معاصر ایران است. دائی جان ناپلئون مسن ترین فرد خانواده و به اصطلاح "بزرگ خانواده" ای به اصطلاح اشرافی است که طبعا مورد احترام همه اعضاء خانواده است. او نایب (ستوان) سوم بازنشسته یک فوج قزاق است. هرچند رفتارش شبهه ژنرال بودنش را به ذهن متبادر می کند. او مدعی است که در بسیاری از جنگهای بین قوای قزاق و انگلیس در جنوب ایران با انگلیسی ها جنگیده است. او دچار نوعی اسکیزوفرنی و مریضی "انگلوفوبیا"! است و شباهتهای زیادی بین خود و ناپلئون بناپارت می بیند. گزاره معروف "کار، کار انگلیسی ها است"؛ تکیه کلام دایی جان ناپلئون در رمان طنازانه ایرج پزشکزاد است. گزاره ای که پس از بازی هنرمندانه غلامحسین نقشینه در این نقش، در سریالی با همین نام؛ ساخته ناصر تقوایی، جای خود را بین مردم کوچه و بازار باز کرد. به شهادت دائی جان، "مش قاسم"  نوکر و یا مصدر (گماشته) او، هم با او در جنگهای جنوب و بخصوص جنگ کازرون همراه و شاهد قهرمانی های وی بوده است. هرگاه که دایی جان در باره خاطرات و قهرمانی های خود در جنگ با انگلیسی ها در جنوب می گوید، مش قاسم نیز ضمن تایید گفته های دایی جان خود را نیز به عنوان یار و یاور دائی جان در این جنگها مطرح کرده و "پیازداغ داستان را زیاد می کند". در ابتدای داستان دایی جان خود میداند که دروغ بافی می کند و سعی می کند با مطرح کردن مش قاسم، او را نیز به تایید گفته های خود وادار کند. اما به مرور زمان و در پی حوادثی که برای افراد مختلف داستان پیش می آید، بیماری توهم دائی جان زیاد و زیادتر می شود. توهم او در اپیزود پایانی داستان به اوج رسیده و حالا دیگر به دروغها و داستانسرایی های دروغ خود کاملا باور دارد؛ تا جایی که به دنبال اشغال جنوب ایران توسط قوای انگلیس در جنگ دوم جهانی و حرکت آنها به سمت تهران، دائی جان به این باور رسیده و مدعی است که اولین و مهمترین ماموریت قوای امپراطوری انگلیس پس از اشغال تهران، دستگیری او به انتقام ضرباتی است که او در دوران جنگهای کازرون و ممسنی به قوای انگلیس وارد آورده است. دائی جان مدعی است که "بزرگترین دشمن"! انگلیسی ها در ایران بوده و بیشترین ضربه را به قوای امپراطوری انگلیس زده است. در این "دیوانه شدن"، اعضای خانواده؛ بخصوص اسداله میرزا  و "آقا جان"؛ داماد خانواده، نقش مهمی دارند.  
در اپیزود پایانی، دایی جان که کاملا دیوانه شده است، در حالیکه لباس رسمی افسران قزاق را برتن و کلاهی شبیه کلاه ناپلئون برسر دارد؛ در یک جلسه رسمی، "بطور شرافتمندانه"  و با حضور افراد مهم خانواده، خود را به نماینده رسمی امپراطوری انگلیس تسلیم می کند.    
داستان مصداقی نیز که چندسالی در زندان بوده و به گفته خودش در کنار مامورین دادستانی برای شناسایی و دستگیری هواداران مجاهدین به گشت خیابانی می رفته و در سال 67 برای در رفتن از اعدام، انزجارنامه نوشته و کارهای دیگری نیز کرده است (مصاحبه با مهدی فلاحی صدای امریکا)، حالا کاملا شبیه داستان دایی جان ناپلئون شده است. اوائل، داستان سرایی میکرد و برای مهم جلوه دادن خودش خاطره می ساخت و دروغ سر هم میکرد. خاطراتش را هم از "مبارزاتش"! با لاجوردی و جلادان و شکنجه گران اوین و قزلحصار (قوای انگلیس و جنگهای کازرون و ممسنی) در چند جلد نوشته است. هرچند برخی از زندانیان مجاهدِ هم دوره با او معتقدند این خاطرات را از دیگران "دزدیده" و به نام خود جا زده است. اوائل خود را محور بسیاری از تحولات سپهر سیاسی ایران میدانست.  حالا اما مرض توهمش شدید شده و در واقع از بیخ روانی شده است.  او حالا مدعی است که مهمترین و "بزرگترین دشمن"! رژیم و مجاهدین به طور هم زمان است. علت این ادعای بزرگ و عجیب هم ظاهرا به داستان یک دستیار قاضی دوران قتل عام سال 67 که به ادعای او طی "یک عملیات چند وجهی پیچیده!" در خارج به دام او افتاده است مربوط می شود.  او مدعی است که "دشمن اصلی"! رژیم (امپراطوری انگلیس!) و در عین حال دشمن شماره یک مجاهدین است و این هردو برای از میان برداشتن او دست یکی کرده اند و نقشه کشیده اند که آن دستیار قاضی را از چنگال عدالت در سوئد فراری بدهند. برای او مهم نیست که مجاهدین و رژیم چهل سال است چنگ در چنگ می جنگند و یک دریا خون بین آنها ست. وقتی این دو (رژیم و مجاهدین) دشمنی به "اهمیت"! مصداقی دارند دست از جنگ برداشته و برای از میدان به در کردن او متحد می شوند. در این میان  ماموران وزارت اطلاعات و "هوادارانش"! از داخل ایران از یکسو  و  امثال  "مش اسمال" (مش قاسم!) و آن وکیل متوهم (دکتر ناصرالحکماء!) از سوی دیگر به این توهم و مریضی دامن می زنند. در همه مصاحبه هایش در "کیچن تی وی"، از جایگاه یک قهرمان مبارزه با آخوندها (انگلیسی ها) به پای مجاهدین می پیچد. اغلب و به مناسبت، داستان های دروغ از دوران زندانش نیز می گوید (جنگهای ممسنی و کازرون با انگلیسیا). به رهبران مجاهدین توهین می کند و تهمتها و اتهامات بی شرمانه و بی اساسِ وزارت اطلاعات ساخته می زند.  مجری "کیچن تی وی"! هم (تقریبا شبیه آقاجان؛ داماد خانواده دائی جان ناپلئون) گویی وظیفه باد کردن به پاچه او را بر عهده دارد. مجری به او می گوید که ویدیوهای او را بیش از سی هزار نفر می بینند. از شنیدن اینگونه تعریفهای مجری نامبرده، گل از گل مصداقی می شکفد. البته هرکس با کمی سابقه مبارزه با رژیم آخوندی می تواند بفهمد که دیدن و "لایک زدن" و "کامنت" گذاشتن اینگونه ویدیوها یکی از وظایف اصلی ارتش سایبری بیش از ده هزار نفره خامنه ای است. به نظر میرسد که حالا دیگر مریضی توهم مصداقی به دیوانگی کامل تبدیل شده است. درست مانند اپیزود پایانی داستان دائی جان ناپلئون. اینرا از ادعاها و نحوه حرف زدن و پرخاش کردن و مزخرف گفتن و فحش دادن های لمپنی اش در کیچن تی وی به خوبی می توان فهمید. نیز از تهدیدهای توخالی و بی معنی اش نسبت به سازمان مجاهدین و اعضای شورای ملی مقاومت. گاهی چنان با هیجان فحش میدهد و توهین می کند که آدم نگران می شود که طرف تا پایان برنامه حتما سکته خواهد کرد. مجری کیچن تی وی خوبست کمی آرامش کند و برایش یک لیوان آب خنک بفرستد.     

شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۹

قالیباف؛ رئیس مجلس اشرار


حسین پویا. 13 خرداد 99


نوچه عظما و گرگ هار او
شد رئیس مجلس اشرار او
*******
پاسداری از قماش آل کاپُن
مثل او آدم کش و کار چاق کن

سالها فرمانده اوباش بود
با چماقش حامی عاقاش بود

در امور کشتن اهلِ خرد
گوی سبقت از "امامی" می برد

"دشمنان" را با چماقش می نواخت
سیدعلی هم قدر او را می شناخت

کار ایشان نیز "لوله کردن" است
گفته بود عظما که ایشان از من است

بعد از آن کلا هواشو داشته
چند تشتک روی دوشش کاشته

چون که با عظما چنین رو راس بود
لاجرم عظما به او رحمت نمود

با حمایتهای عظما ناگهان
شهردار شهر شد آن "آل کاپان!"

بر تن ایشان نمودی یک لباس
 توی جیبش سبز می شد اسکناس

یک دعایی هم به ایشان یاد داد
تا بخواند تا شود پولش زیاد

چند سالی هم بدین منوال رفت
جیب قالیباف شد انبار نفت

با خودش گفتا که من از کی کمم
من که قالیباف کل عالمم

پس بزد زنگی به عاقا در خفا
گف عاقا جان بکن لطفی به ما

آرزو دارم بشم من انتخاب
تا بگیرم باز هم ماهی از آب

تا برم مجلس بشم اونجا رئیس
خسته گشتم دیگر از رخت پلیس

پاسخش را داد عاقا با عتاب
ای پسرجان مملکت دارد حساب!

پُست اگر خواهی در آن سطح و لِوِل
اولش باید که بسپاری تو دِل

این چنین پُستی اگر دست شماست
حرف اول، حرف آخر، حرف ماست

لوس اگر گشتی و بی جا زِر زدی
می روی در خانه پیش احمدی

گاهگاهی شاخ بر دولت بزن
تا مبادا شاخ گردد بهر من

اختلاسی هم اگر کردی رواست
گوش داداشت همیشه دست ماست

ساعتی عظما به ایشان پند داد
هم به جان عمه اش سوگند داد

تا که باشد یار عاقا تا ابد
عینهو حاج قاسم و بشار اسد

نوچه عظما و گرگ هار او
شد رئیس مجلس اشرار او






















جمعه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۹

موشک جاسوس! و ناو "کنارک"

حسین پویا
24 اردیبهشت 99


بود ناوی به بندری ویلان
موشکی کرده ناو را داغان

ظاهرا اسم او "کنارک" بود
نقش او در نبرد، هافبک بود

لیک در یک مانور پوشالی
شد گرفتار این بد اقبالی

موشکی آمد از قوای خودی
زد به آن ناو بی نوای خودی

موشک از سوی ناوِ یاران بود
اسم  ناو خودی، جماران بود

آن "کنارک" دچار حیرت شد
درب و داغان از این اصابت شد

عده ای کشته عده ای مجروح
مثل طیاره ای که خورده به کوه

چون رسید این خبر به روحانی
بر سر خود بزد دو مِرکانی (دودستی – کردی)

پس به سرعت به بیت عاقا رفت
اول وقت، ده دقیقه به هفت!

دید عاقا نشسته بر قالی
روبرویش دو نیمکت خالی

غرق در بحث با صدای بلند
گاه هم می زند دوتا لبخند

چشم عاقا چو بر حسن افتاد
گفت ای شیخ خیره مرگت باد

چند روزی مرا تو خر کردی
مملکت را خرابتر کردی

آنهمه پول بنده را بردی
در کنار برادرت خوردی

بسته ای درب مسجد و روضه
شده دلخور ز دست تو حوزه

باز هم صبح زود آمده ای
مجلس بنده را به هم زده ای

بنده مشغولم و گرفتارم
با دوتا جن بگو مگو دارم

این یکی از زرند کرمان است
آن یکی ساکن خراسان است

هردو از رهبران دین مبین
از بهشت آمده به روی زمین

هردوتا جن ز دست تو دلخور
نانشان را تو کرده ای آجر

هرچه را بسته ای برو واکن
کرونا را ز بیخ حاشا کن
*****
گفت من نوکر شما هستم
لیک یک ناو مانده رو دستم

خورده یک موشک و شده داغان
بنده را کرده واقعا حیران
***
گفت عاقا که بنده با خبرم
کرده دشمن گمان که بنده خرم

لاکن آن موشک خبیثِ ذلیل
هست جاسوس مصر و اسرائیل

پس برو با کلام بازی کن
کشته ها را به وعده راضی کن

به همه وعده بهشت بده
وعده قورمه و خورشت بده

بحث فقهی کن از قرنطینه
چاره تست موشکی اینه




دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۹

عاقا و بسیجی و جن و کرونا

حسین پویا
24 فروردین 99


ای رهبر عظما بیا، ما جمله را ارشاد کن
بنشین به روی صندلی، یک طرح نو بنیاد کن

ما پیروان راه تو، شاگرد دانشگاه تو
در انتظار آه تو، ما را به آهی شاد کن

ویروس بی دین آمده، از چین و ماچین آمده
ای رهبر عظما بزن، ویروس را سالاد کن

ای رهبر عظما بزن، بنیاد دشمن را بکن
ویروس کار دشمنه، این نکته را فریاد کن

خوابیده چون تولید ما، تنها تویی امید ما
تا برجهد یک هو زجا، دستیش را آزاد کن

جن های مومن را بگو، یاری کنندت از دو سو
هم از عقب هم روبرو، ویروس را معتاد کن

عاقا تویی عظما تویی، فرمانده جن ها تویی
کابوس آمریکا تویی، نطقی دگر ایراد کن

وردی بخوان و فوت کن، توپی بکار و شوت کن
بازم به دشمن گل بزن، خاک بر سر اضداد کن

دشمن خیانت میکنه، با جن رقابت می کنه
از بهر جن های جوان، یک مدرسه ایجاد کن

با جعفر جنی بگو، روی ترامپو کم کنه
در مورد تولید هم، از او تو استمداد کن

تولید با جن می جهد، از بند دشمن می رهد
جن های اهل دود را، آگه از این رخداد کن

جن را بگو یاری کند، با حوزه همکاری کند
تا برجهد تولید ما،  لاستیک جن را باد کن