سی و چندسال است که طنز و چيزهاي ديگر از جمله نمايشنمامه طنز مي نويسم.در همه اين مدت همراه شوراي ملي مقاومت بوده ام زيرا معتقدم رژيم آخوندي بايد در تماميتش سرنگون شود و يک جمهوري سکولار سر کار بيايد

جمعه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۹

جوانیهای عظما

 

 حسین پویا. 9 مرداد 99


شنیدم سیدعلی در شهر مشهد

جوانیهای خود گیتار می زد

 

ولی از روضه هم غافل نمی ماند

برای کسب سکه روضه می خواند

 

به تن پیراهن و بر پای شلوار

زمانی پیپ بر لب، گاه سیگار

 

تظاهر هم ولی بسیار می کرد

گهی با نخبگان دیدار می کرد

 

نشان میداد اهل شعر و شوره

از افکار عقب افتاده دوره

 

نشسته پای منقل بست می زد

برای شعر نو هم دست می زد

 

خلاصه حقه بازی بود عظما

از آن اوضاع راضی بود عظما

 

به همراه گروهی شیخ هفرنگ

سپاس شاه گو، آخوند الدنگ

 

سوار موج احساسات دینی

شدند آماده بهر میوه چینی

 

چه کردند و چه کردند و چه کردند

خمینی را به کشور حقنه کردند

 

پنجشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۹

پیام سیدعلی به رهبر چین


حسین پویا. 26 تیرماه 99 


مرحبا ای رهبر چین، مرحبا
حضرت آقای شین جین، مرحبا

با هزاران سجده و عرض ادب
از منِ شیدایِ مسکین، مرحبا

از درون خانه و توی اطاق
همچنین از پشت ماشین، مرحبا

بنده گرچه رهبر دینم کمی
خود تو هستی رهبر دین، مرحبا

آمدی و شاد کردی بنده را
من نباشم هیچ غمگین، مرحبا

می کنی تایید احکام مرا
نوش جانت نفت و بنزین، مرحبا

مثل بنده با مخالفهای خود
می کنی برخوردِ سنگین، مرحبا

دشمنان را می کشی با توپ و تانک
توی میدان "تیان مین"، مرحبا

بنده هم مثل تو اهل کشتنم
توی اهواز و ورامین، مرحبا

گرچه پوتین می خرد نفت مرا
می خری بهتر ز پوتین، مرحبا

می کنی آخر تو ما را بی نیاز
از رُم و پاریس و برلین، مرحبا

مار و ماهی، خام و پخته، می بری
میدهی جایش تو ساردین، مرحبا

می بری تریاک ناب بنده را
در عوض میدی کوکائین، مرحبا

پای منقل هم به تقلید از خودم
می خوری تو چای شیرین، مرحبا

تا شما از من حمایت می کنی
می نمایم بنده تمکین، مرحبا

موشک تو بهتر از هر موشکی
می رود تا ماه و پروین، مرحبا

بمب هم در جیب تو باشد بسی
بهر ما بفرست چندین، مرحبا

هرچه می خواهی بفرما نوش جان
مرحمت کن "آب سنگین"، مرحبا

نصف ایران را اگر بردی، ببر
ماندنم را کن تو تضمین، مرحبا








یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۹

مصداقی و اپیزود پایانی داستان "دائی جان ناپلئون"!

حسین پویا
30 خرداد 99

رمان "دائی جان ناپلئون"؛ نوشته ایرج پزشکزاد، بی شک یکی از شاهکارهای ادبیات و طنز معاصر ایران است. دائی جان ناپلئون مسن ترین فرد خانواده و به اصطلاح "بزرگ خانواده" ای به اصطلاح اشرافی است که طبعا مورد احترام همه اعضاء خانواده است. او نایب (ستوان) سوم بازنشسته یک فوج قزاق است. هرچند رفتارش شبهه ژنرال بودنش را به ذهن متبادر می کند. او مدعی است که در بسیاری از جنگهای بین قوای قزاق و انگلیس در جنوب ایران با انگلیسی ها جنگیده است. او دچار نوعی اسکیزوفرنی و مریضی "انگلوفوبیا"! است و شباهتهای زیادی بین خود و ناپلئون بناپارت می بیند. گزاره معروف "کار، کار انگلیسی ها است"؛ تکیه کلام دایی جان ناپلئون در رمان طنازانه ایرج پزشکزاد است. گزاره ای که پس از بازی هنرمندانه غلامحسین نقشینه در این نقش، در سریالی با همین نام؛ ساخته ناصر تقوایی، جای خود را بین مردم کوچه و بازار باز کرد. به شهادت دائی جان، "مش قاسم"  نوکر و یا مصدر (گماشته) او، هم با او در جنگهای جنوب و بخصوص جنگ کازرون همراه و شاهد قهرمانی های وی بوده است. هرگاه که دایی جان در باره خاطرات و قهرمانی های خود در جنگ با انگلیسی ها در جنوب می گوید، مش قاسم نیز ضمن تایید گفته های دایی جان خود را نیز به عنوان یار و یاور دائی جان در این جنگها مطرح کرده و "پیازداغ داستان را زیاد می کند". در ابتدای داستان دایی جان خود میداند که دروغ بافی می کند و سعی می کند با مطرح کردن مش قاسم، او را نیز به تایید گفته های خود وادار کند. اما به مرور زمان و در پی حوادثی که برای افراد مختلف داستان پیش می آید، بیماری توهم دائی جان زیاد و زیادتر می شود. توهم او در اپیزود پایانی داستان به اوج رسیده و حالا دیگر به دروغها و داستانسرایی های دروغ خود کاملا باور دارد؛ تا جایی که به دنبال اشغال جنوب ایران توسط قوای انگلیس در جنگ دوم جهانی و حرکت آنها به سمت تهران، دائی جان به این باور رسیده و مدعی است که اولین و مهمترین ماموریت قوای امپراطوری انگلیس پس از اشغال تهران، دستگیری او به انتقام ضرباتی است که او در دوران جنگهای کازرون و ممسنی به قوای انگلیس وارد آورده است. دائی جان مدعی است که "بزرگترین دشمن"! انگلیسی ها در ایران بوده و بیشترین ضربه را به قوای امپراطوری انگلیس زده است. در این "دیوانه شدن"، اعضای خانواده؛ بخصوص اسداله میرزا  و "آقا جان"؛ داماد خانواده، نقش مهمی دارند.  
در اپیزود پایانی، دایی جان که کاملا دیوانه شده است، در حالیکه لباس رسمی افسران قزاق را برتن و کلاهی شبیه کلاه ناپلئون برسر دارد؛ در یک جلسه رسمی، "بطور شرافتمندانه"  و با حضور افراد مهم خانواده، خود را به نماینده رسمی امپراطوری انگلیس تسلیم می کند.    
داستان مصداقی نیز که چندسالی در زندان بوده و به گفته خودش در کنار مامورین دادستانی برای شناسایی و دستگیری هواداران مجاهدین به گشت خیابانی می رفته و در سال 67 برای در رفتن از اعدام، انزجارنامه نوشته و کارهای دیگری نیز کرده است (مصاحبه با مهدی فلاحی صدای امریکا)، حالا کاملا شبیه داستان دایی جان ناپلئون شده است. اوائل، داستان سرایی میکرد و برای مهم جلوه دادن خودش خاطره می ساخت و دروغ سر هم میکرد. خاطراتش را هم از "مبارزاتش"! با لاجوردی و جلادان و شکنجه گران اوین و قزلحصار (قوای انگلیس و جنگهای کازرون و ممسنی) در چند جلد نوشته است. هرچند برخی از زندانیان مجاهدِ هم دوره با او معتقدند این خاطرات را از دیگران "دزدیده" و به نام خود جا زده است. اوائل خود را محور بسیاری از تحولات سپهر سیاسی ایران میدانست.  حالا اما مرض توهمش شدید شده و در واقع از بیخ روانی شده است.  او حالا مدعی است که مهمترین و "بزرگترین دشمن"! رژیم و مجاهدین به طور هم زمان است. علت این ادعای بزرگ و عجیب هم ظاهرا به داستان یک دستیار قاضی دوران قتل عام سال 67 که به ادعای او طی "یک عملیات چند وجهی پیچیده!" در خارج به دام او افتاده است مربوط می شود.  او مدعی است که "دشمن اصلی"! رژیم (امپراطوری انگلیس!) و در عین حال دشمن شماره یک مجاهدین است و این هردو برای از میان برداشتن او دست یکی کرده اند و نقشه کشیده اند که آن دستیار قاضی را از چنگال عدالت در سوئد فراری بدهند. برای او مهم نیست که مجاهدین و رژیم چهل سال است چنگ در چنگ می جنگند و یک دریا خون بین آنها ست. وقتی این دو (رژیم و مجاهدین) دشمنی به "اهمیت"! مصداقی دارند دست از جنگ برداشته و برای از میدان به در کردن او متحد می شوند. در این میان  ماموران وزارت اطلاعات و "هوادارانش"! از داخل ایران از یکسو  و  امثال  "مش اسمال" (مش قاسم!) و آن وکیل متوهم (دکتر ناصرالحکماء!) از سوی دیگر به این توهم و مریضی دامن می زنند. در همه مصاحبه هایش در "کیچن تی وی"، از جایگاه یک قهرمان مبارزه با آخوندها (انگلیسی ها) به پای مجاهدین می پیچد. اغلب و به مناسبت، داستان های دروغ از دوران زندانش نیز می گوید (جنگهای ممسنی و کازرون با انگلیسیا). به رهبران مجاهدین توهین می کند و تهمتها و اتهامات بی شرمانه و بی اساسِ وزارت اطلاعات ساخته می زند.  مجری "کیچن تی وی"! هم (تقریبا شبیه آقاجان؛ داماد خانواده دائی جان ناپلئون) گویی وظیفه باد کردن به پاچه او را بر عهده دارد. مجری به او می گوید که ویدیوهای او را بیش از سی هزار نفر می بینند. از شنیدن اینگونه تعریفهای مجری نامبرده، گل از گل مصداقی می شکفد. البته هرکس با کمی سابقه مبارزه با رژیم آخوندی می تواند بفهمد که دیدن و "لایک زدن" و "کامنت" گذاشتن اینگونه ویدیوها یکی از وظایف اصلی ارتش سایبری بیش از ده هزار نفره خامنه ای است. به نظر میرسد که حالا دیگر مریضی توهم مصداقی به دیوانگی کامل تبدیل شده است. درست مانند اپیزود پایانی داستان دائی جان ناپلئون. اینرا از ادعاها و نحوه حرف زدن و پرخاش کردن و مزخرف گفتن و فحش دادن های لمپنی اش در کیچن تی وی به خوبی می توان فهمید. نیز از تهدیدهای توخالی و بی معنی اش نسبت به سازمان مجاهدین و اعضای شورای ملی مقاومت. گاهی چنان با هیجان فحش میدهد و توهین می کند که آدم نگران می شود که طرف تا پایان برنامه حتما سکته خواهد کرد. مجری کیچن تی وی خوبست کمی آرامش کند و برایش یک لیوان آب خنک بفرستد.     

شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۹۹

قالیباف؛ رئیس مجلس اشرار


حسین پویا. 13 خرداد 99


نوچه عظما و گرگ هار او
شد رئیس مجلس اشرار او
*******
پاسداری از قماش آل کاپُن
مثل او آدم کش و کار چاق کن

سالها فرمانده اوباش بود
با چماقش حامی عاقاش بود

در امور کشتن اهلِ خرد
گوی سبقت از "امامی" می برد

"دشمنان" را با چماقش می نواخت
سیدعلی هم قدر او را می شناخت

کار ایشان نیز "لوله کردن" است
گفته بود عظما که ایشان از من است

بعد از آن کلا هواشو داشته
چند تشتک روی دوشش کاشته

چون که با عظما چنین رو راس بود
لاجرم عظما به او رحمت نمود

با حمایتهای عظما ناگهان
شهردار شهر شد آن "آل کاپان!"

بر تن ایشان نمودی یک لباس
 توی جیبش سبز می شد اسکناس

یک دعایی هم به ایشان یاد داد
تا بخواند تا شود پولش زیاد

چند سالی هم بدین منوال رفت
جیب قالیباف شد انبار نفت

با خودش گفتا که من از کی کمم
من که قالیباف کل عالمم

پس بزد زنگی به عاقا در خفا
گف عاقا جان بکن لطفی به ما

آرزو دارم بشم من انتخاب
تا بگیرم باز هم ماهی از آب

تا برم مجلس بشم اونجا رئیس
خسته گشتم دیگر از رخت پلیس

پاسخش را داد عاقا با عتاب
ای پسرجان مملکت دارد حساب!

پُست اگر خواهی در آن سطح و لِوِل
اولش باید که بسپاری تو دِل

این چنین پُستی اگر دست شماست
حرف اول، حرف آخر، حرف ماست

لوس اگر گشتی و بی جا زِر زدی
می روی در خانه پیش احمدی

گاهگاهی شاخ بر دولت بزن
تا مبادا شاخ گردد بهر من

اختلاسی هم اگر کردی رواست
گوش داداشت همیشه دست ماست

ساعتی عظما به ایشان پند داد
هم به جان عمه اش سوگند داد

تا که باشد یار عاقا تا ابد
عینهو حاج قاسم و بشار اسد

نوچه عظما و گرگ هار او
شد رئیس مجلس اشرار او






















جمعه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۹

موشک جاسوس! و ناو "کنارک"

حسین پویا
24 اردیبهشت 99


بود ناوی به بندری ویلان
موشکی کرده ناو را داغان

ظاهرا اسم او "کنارک" بود
نقش او در نبرد، هافبک بود

لیک در یک مانور پوشالی
شد گرفتار این بد اقبالی

موشکی آمد از قوای خودی
زد به آن ناو بی نوای خودی

موشک از سوی ناوِ یاران بود
اسم  ناو خودی، جماران بود

آن "کنارک" دچار حیرت شد
درب و داغان از این اصابت شد

عده ای کشته عده ای مجروح
مثل طیاره ای که خورده به کوه

چون رسید این خبر به روحانی
بر سر خود بزد دو مِرکانی (دودستی – کردی)

پس به سرعت به بیت عاقا رفت
اول وقت، ده دقیقه به هفت!

دید عاقا نشسته بر قالی
روبرویش دو نیمکت خالی

غرق در بحث با صدای بلند
گاه هم می زند دوتا لبخند

چشم عاقا چو بر حسن افتاد
گفت ای شیخ خیره مرگت باد

چند روزی مرا تو خر کردی
مملکت را خرابتر کردی

آنهمه پول بنده را بردی
در کنار برادرت خوردی

بسته ای درب مسجد و روضه
شده دلخور ز دست تو حوزه

باز هم صبح زود آمده ای
مجلس بنده را به هم زده ای

بنده مشغولم و گرفتارم
با دوتا جن بگو مگو دارم

این یکی از زرند کرمان است
آن یکی ساکن خراسان است

هردو از رهبران دین مبین
از بهشت آمده به روی زمین

هردوتا جن ز دست تو دلخور
نانشان را تو کرده ای آجر

هرچه را بسته ای برو واکن
کرونا را ز بیخ حاشا کن
*****
گفت من نوکر شما هستم
لیک یک ناو مانده رو دستم

خورده یک موشک و شده داغان
بنده را کرده واقعا حیران
***
گفت عاقا که بنده با خبرم
کرده دشمن گمان که بنده خرم

لاکن آن موشک خبیثِ ذلیل
هست جاسوس مصر و اسرائیل

پس برو با کلام بازی کن
کشته ها را به وعده راضی کن

به همه وعده بهشت بده
وعده قورمه و خورشت بده

بحث فقهی کن از قرنطینه
چاره تست موشکی اینه




دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۹

عاقا و بسیجی و جن و کرونا

حسین پویا
24 فروردین 99


ای رهبر عظما بیا، ما جمله را ارشاد کن
بنشین به روی صندلی، یک طرح نو بنیاد کن

ما پیروان راه تو، شاگرد دانشگاه تو
در انتظار آه تو، ما را به آهی شاد کن

ویروس بی دین آمده، از چین و ماچین آمده
ای رهبر عظما بزن، ویروس را سالاد کن

ای رهبر عظما بزن، بنیاد دشمن را بکن
ویروس کار دشمنه، این نکته را فریاد کن

خوابیده چون تولید ما، تنها تویی امید ما
تا برجهد یک هو زجا، دستیش را آزاد کن

جن های مومن را بگو، یاری کنندت از دو سو
هم از عقب هم روبرو، ویروس را معتاد کن

عاقا تویی عظما تویی، فرمانده جن ها تویی
کابوس آمریکا تویی، نطقی دگر ایراد کن

وردی بخوان و فوت کن، توپی بکار و شوت کن
بازم به دشمن گل بزن، خاک بر سر اضداد کن

دشمن خیانت میکنه، با جن رقابت می کنه
از بهر جن های جوان، یک مدرسه ایجاد کن

با جعفر جنی بگو، روی ترامپو کم کنه
در مورد تولید هم، از او تو استمداد کن

تولید با جن می جهد، از بند دشمن می رهد
جن های اهل دود را، آگه از این رخداد کن

جن را بگو یاری کند، با حوزه همکاری کند
تا برجهد تولید ما،  لاستیک جن را باد کن









جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۹

"منطق الشیخِ" دهم. روحانی و عاقا و کرونا!

حسین پویا
15 فروردین 1399



گفت آن عاقا به روحانی که هِی
ظاهرا تو میخوری هر روز مِی

مستی و پیوسته چاخان می کنی
بنده را هم سخت حیران می کنی

من خودم استاد خالی بستنم
آنکه معروف است در دنیا منم

من خودم استاد چاخان کردنم
نیست کمتر از تو قطر گردنم

گرچه من استاد چاخانم خودم
لیکن از چاخان تو قانع شدم

کرده ای تو کنترل "ویروس" را
آن "کرانای!" پلید لوس را

واکسنش را نیز پیدا کرده ای
هر مریضی را مداوا کرده ای

آورین بر تو که ختم عالمی
شاد کردی بنده را هم یک کمی

"سوله" را شکل عجایب کرده ای
جای "هاس پیتال!" قالب کرده ای

تخت های یک مسافرخانه را
رنگ کردی تا که خر سازی مرا

در عدد سازی که کلا آورین
پشت شیطان را رساندی بر زمین

من نمیدانم که این چاخان تو
ارث بابات است یا مامان تو

با عددهایی که می سازی پسر
بنده را هم کرده ای کلا تو خر

شیخ حسن حقا که ختم عالمی
با وجود تو ندارم من غمی

روی تو از سنگ پا هم سخت تر
کرده ای حتما تو از قزوین گذر

با چنین احوال ای شیخ دبنگ
بنده را باشد همیشه با تو جنگ

من ز تو ای شیخ پررو دلخورم
دمبتو با تیغ و قیچی می بُرم

چونکه ای شیخ پلید بد سرشت
بر سرت داری بسی افکار زشت

اینچنین آورده اند از تو خبر
ایده ی رهبر شدن داری به سر

"روت"! را باید به زودی کم نمود
لاجرم "استخری ات"! خواهم نمود







جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۸

سیدعلی و صندوق رای

حسین پویا. 18 بهمن ماه 1398



گفت عظما با دو چشم خون فشان
ای بسیجی های بدنام و نشان

من که رسوای تمام عالمم
نیست جز ماندن در این بالا غمم

پس دو گوشَت را بکن باز ای پسر
ورنه خواهی شد به زودی در به در

فصل چاخان آمد و فصل دروغ
انتخابیدن میان کشک و دوغ

فصل برپا کردن صندوق رای
یا دمیدن باز هم در بوق رای

ای بسیجی جان که مغزت کوچکه
در حقیقت قَدِّ مغز اردکه

قدر این صندوق جادو را بدان
پشت این صندوق آماده بمان

هست این صندوق چون صندوق نذر
صندُق ما کشتزار و رای بذر

هرکه رایی داد بذری کاشته
پس نظام از حاصلش برداشته

هرکه هر نذری در آن ریزد خوش است
بهر بنده باعث آرامش  است

در عوض هرکس که تحریمش کند
یا بخواهد از وسط نیمش کند

بر تو و یاران تو این واجب است
بشکنید از او سر و دندان و دست

دشمن ما در پی آزادیه
در پی آواز و رقص و شادیه

برخلاف شرع انور روز و شب
رفته دشمن در پی لهو و لعب

ای بسیجی جان که مغزت فندق است
کار ما پر کردن این صندُق است

رای باید ریخت در صندوقها
ورنه بنده می شوم خود کله پا

می پَرد ناگاه دشمن از کمین
می کند با سر مرا توی زمین

پس برو همراه آخوند محل
با زبان بازی و با داغ و دغل

پر بکن از رای هر صندوق را
حفظ کن آخوند عهد بوق را


پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۸

بیچاره ظریف و بدبخت عظما!


حسین پویا 9 بهمن 1398



ظریف خسته گشته، ز گفته های عظما
اگرچه می زند پَر، دلش برای عظما

چه ماله ها کشیده، به گندهای عاقا
سپس خزیده زیر، پَر و عبای عظما

چه زحمتی کشیده، ظریف بهر برجام
چرا خبر ندارد، شکسته پای عظما

چرا نمی پذیرد، که جام زهر برجام
به دست او رسیده، به حلق و نای عظما

خطوط قرمزی را، که سیدعلی کشیده
ظریف رد نموده، به ادعای عظما

چه توسری که خورده، ز بستگان عاقا
به لب رسیده جانش، هم از جفای عظما

ظریف پَر ندارد، کسی خبر ندارد
ز بسکه ضربه خورده، ز مجتبای عظما

بسیجیان مجلس، هواش را ندارند
اگرچه کس ندارد، چو او هوای عظما

رئیس او حسن هم، که بوده آرزویش
شود فقیه و رهبر، خودش به جای عظما

زدند در دهانش، فدائیان عاقا
ندارد استکانی، برای چای عظما

ولی امید دارد، اگر بمیرد عاقا
درآورد به مجلس، کمی ادای عظما

به او اگر بگویی، یه جوک بگو بخندیم
دهد به خنده پاسخ، جانم فدای عظما

اگر که عمر عاقا، شبی رسد به پایان
ظریف را نباشد، به دل عزای عظما

خلاصه این ظریفک، که حقه باز و رنده
کشیده نقشه بهر، پول و طلای عظما





یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۸

تلفن اردشیر زاهدی به خامنه ای!

حسین پویا 29 دیماه 1398 


بعد از خطبه نماز جمعه
زاهدی – الو حضرت آیت اله سلام علیکم قربون. دست بوسم. صبحکم اله بالخیر و العافیه...
خامنه ای – علیکم السلام پسرم. حالت چطوره؟
-         خوبم حاج آقا به مرحمت شما و دعای خیر حضرتعالی
-         والده تان چطوره؟
-         مادرم؟!! من مادر ندارم حاج آقا. خیلی وقته مرحوم شده
-         ای بابا. خدا رحمت کنه. من شنیدم تازگیها صحبتهای خوبی کرده
-         حتما اشتباه گرفتید حاج آقا. البته جنابعالی هم مثل اعلیحضرت مرحوم هیچوقت اشتباه نمی کنید. ولی خوب در این مورد...
-         مگر شما آقا رضا نیستی؟
-         خیر قربون. بنده ارادتمند شما اردشیر هستم. در واقع مشاور و استاد آقا رضا.   البته رضا هم سلام میرسونه و دست شما را می بوسه.
-         آها... عجب..... ملتفت شدم. نخیر ما اشتباه نمی کنیم. اشتباه از منشی بنده بود که شما را با ایشان عوضی گرفت.
-         بله حاج آقا. تلفن زدم عرض ارادت کنم و از طرف خودم و ایشان مصیبت پرواز حاج قاسم را تسلیت بگم.
-         یعنی از طرف خودت و والده؟
-         خیر حاج آقا. از طرف خودم و رضا
-         ممنونم!
-          خیلی به ما علاقه داشتن. مخصوصا به آقا رضا.
-         کی؟ والده تان؟
-         منظورم حاج قاسم بود. حاج قاسم امید ما بود.
-         آورین آورین. ممنون از شما. امید ما هم بود. ضربه سختی بود. کمر ما را شکست.
-         خیلی متاسفم قربون.
-          خبر داشتم که به شما علاقه داشت. ولی نمیدانستم به والده تان هم علاقه داشت.
-          قربون شمام مارو گرفتی ها. حاج قاسم با والده بنده کاری نداشت.
-         اگر هم میداشت خلاف انتظار بنده نبود.
-         چی میداشت حضرت آیت اله
-         علاقه به شما. به اون پسر. به مرحوم والده شما و مخصوصا پدر محترم شما.
-          ارادت دارم قربون. ولی خواستم بگم که دمتون گرم
-         برای چی دممون گرم پسرم؟
-         خطبه نماز جمعه تون محشر بود. زدید توی پوز ترامپ و ضد انقلاب
-         آورین آورین. لاکن اون فحشهای چارواداری هم که شما دادید خیلی خوب بود. خیلی به بنده چسبید. به یاد مرحوم آیت اله کاشانی و مرحوم شعبان بی مخ افتادم. دل بنده خنک شد. ما در حوزه از اون فحشها زیاد میدادیم اما خوب در نماز جمعه نمیشه داد.
-         ملتفتم حضرت آیت اله. در نماز جمعه نمیشه داد. ولی خطبه ها عالی بود.
-         کدام قسمت را بیشتر پسندیدید؟
-         واله همه ش عالی بود قربون. اما اون قسمت که گفتید اونایی که عکسای حاج قاسم را پاره کردن ایرانی نیستن عالی تر بود.
-         آورین آورین
-         خوب بله قربون. می بخشین ها. اسائه ادب میشه. اما اونا با اون پاره کردن عکس؛ گلاب زدن به هیکل حاج قاسم و جنابعالی
-         خوب بله. زدن. گلاب زدن.
-         یعنی بدجوری گلاب زدن قربون.
-         بله بدجوری گلاب زدن. اما اونایی که میگن نه غزه و نه لبنان و چه و چه هم دشمن هستن.
-         بله قربون موافقم. اگه حاج قاسم نمی رفت در سوریه و لبنان و آفریقا و یمن بجنگه حالا نیروهای چریکی سودان و ونزوئلا داشتن توی تهران می جنگیدن.
-         آورین آورین. شما بهتر از من گفتی
-         اعلیحضرت مرحوم هم فرمان دادن که نیروهای ما برن در ظفار بجنگن. می فرمودن ما اگه نریم در ظفار بجنگیم فردا ظفار میاد در تهران می جنگه.
-         آورین آورین. این حرفا را به این گاو و گوساله های خودمون هم بزنید. نامردها حقوقشون را از ما میگرن و میرن توی مجلس علیه بنده حرف میزنن.
-         همه جا نوکر نمک نشناس پیدا میشه قربون. نباید بذارید اینا برن مجلس. پر رو شدن قربون. اعلیحضرت هیچوقت به اینجور آدما رو نمید اد.
-         حق با شماست. نباید بذارم برن. دیگه از کدام قسمت خوشت آمد پسرم؟
-         همین که گفتید این معترضین ایرانی نیستن خوب بود. اعلیحضرت هم فرمودن هرکه حزب رستاخیز را نمی خواد ایرانی نیست. پاسپورت بگیره و بره.
-         آورین آورین.
-         به اعلیحضرت قربون؟
-         نخیر به شما. ایشان چون ولی فقیه نبود نباید اون حرف را میزد. شاید بهتر بود که از زبان آیات عظام اون حرف را می زد.
-         اون قسمت موشک و هواپیما را هم خوب سرهم بندی کردید. البته اگر اعلیحضرت زنده بود می فرمود کار روسها بوده. از ساخت و مدل موشک معلوم بود کار روسها بوده. ولی خوب شما رابطه با روسها را لازم. همونکه زیرسبیلی در کردید خیلی عالی بود.
-         به نظر شما نکته ای نبود که از قلم افتاده باشه
-         یه نکته کوچیک حضرت آیت اله بود.
-         خوب بگید چی بود؟ بنده انتقاد پذیر هستم. نکند شما هم نظرتون اینه که باید بنده بابت موشک زدن به اون هواپیما عذرخواهی میکردم
-         خیر قربون. عذرخواهی برای چی. از کجا معلوم که تقصیر اون هواپیما نبوده که به موشک شما خورده. تازه همینکه از دولت اوکراین غرامت و پول موشک نخواستید باید برن کلاشون را هوا بندازن
-         آورین آورین. پس اون نکته کوچک چه بود؟
-         راستش قربون به نظر بنده خوب بود یک بهانه ای هم برای سیل سیستان و بلوچستان می آوردید. مثلا می فرمودید که این سیل و طوفان در واقع امتحان الهی است و از این جور حرفها. انگار خیلی خرابی بار آورده.
-         آورین. آورین. بد نگفتید. شما انگار در مسائل مذهبی هم صاحب نظرید. آورین. این را در سخنرانی آینده خواهم گفت. شما باید بیشتر به بنده زنگ بزنید. هرچه باشد شما یک دیپلومات تحصیل کرده و با تجربه هستید. بخصوص که از محضر مرحوم آیت اله کاشانی هم فیض برده اید.
-         چشم قربون. اگر امری نیست مرخص بشم
-         نخیر کاری ندارم. فقط به والده سلام برسانید.
-         عرض کردم والده بنده خیلی وقته مرحوم شدن قربون
-         خوب پس به والده اون پسره سلام برسانید.
-         چشم. خدا حفظتون کنه حاج آقا. خدا سایه تون رو از سر ما کم نکنه. التماس دعا حاج آقا......